ضرب المثل های ویرانگر

 

باور کنید من عاشق ضرب المثل هستم خصوصا از نوع ایرانی اش و اعتقاد دارم که حاصل قرن ها تجربه ی نیاکان است و به مثابه ی میراث عظیم فرهنگی به آن نگاه می کنم اما اعتقاد دارم که تعدادی از آنها مخرب ترین اثرات را بر فرهنگ و بوم این مملکت گذاشته اند.

"پیش چشم خوار و توی دل عزیز" این ضرب المثلی است که نه تنها ورد زبان خیلی از پدر و مادران بوده است بلکه چون آیه ای مقدس به آن عمل می کرده اند و دخل از روزگار چندین نسل را در آورده اند که احتیاج داشته اند دستی به سر و گوششان کشیده شود یا با کلام مهر گونه ای تایید و تشویق شوند.چیزی که خلاف آن در ساده ترین کتاب های روان شناسی هوار می کشند و به آن هشدار می دهند.

 

یا این که :" حرف راست را باید از بچه شنید" و چه بسیار کانون های خانواده که از هم پاشیده اند و درگیریهای خانواده ای و محله ای که درست شده است.در صورتی که علم روان شناسی دروغ را لازمه ی تخیل کودکی می داند . چه بسیارند کودکانی که از زبان شخصیت خیالی خود چه دنیاهای که نمی سارند و چه ماجراهایی که تعریف نمی کنند.یا ساده تر این که وقتی دو تا کودک دعوایشان شده هر دو ادعا می کنند که مثلا آن یکی فحش داده است و چه و چها. منظور این که بالاخره یکی دروغ می گوید.یا این ضرب المثل که ریشه در بویناک ترین زاویه ی فرهنگی ما دارد:" دستی که نمی تونی بشکنی ،ببوس"یا چیزی تو این مایه ها...در واقع نه شکستن دست درسته و نه بوسیدن پاچه خوارانه اش.

 

ممنونم از محمد هادی پور ابراهیم که تشویقم کرد یک درد دل دوستانه را قلمی کنم.ممنون می شوم اگر دوستان نظر دیگری دارند ما را بنوازند و اگر کسانی نمونه هایی را می شناسند خبری بدهند.