قطعه ی ناب ادبی
قطعه ی ادبی
قطعه ی یک:
آهای خورشید دور و بر غروب نپر. جان مادرت نپر.دلتنگم. نه ، دل من دارد می پکد.آسمان دلم ابری است.باران می بارد نه این طور. نه ،تگرگی است؛تگرگی ناجور. قطره هایی قد هندوانه می چکد از آن. خورشید خانم عزیز، کدبانوی مهربان ،نپر دور و بر این برکه ی خون.نپر دور و بر این چاله ی تش. بی خیال این لامصب شو.آفرین . همان جا بمان. دمت گرم . دلم سبک شد. جبران می کنم.
قطعات دو و سه هم همین طور دل آدم را کباب می کنند. تویش طرف خیلی گریه می کند.گریه پشت گریه و اشک هایش از متن بیرون می زند. بلانسبت مثل پست مدرن بازی ها عالم متن و واقعیت به هم گره می خورد نه این طور.او عاشق است. طرفش خیلی خر است که معنی گریه را نمی فهمد. می گوید به دکمه ی مانتوام که طرف نمی فهمد و باز گریه می کند. گریه برای گریه ، هنر برای عمه.
فقط آخرش آدم کف می کند. جایی که می گوید:" من گریه می کنم پس هستم."
